قصه را که ميداني؟
قصه مرغان و کوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را؟
قصه سيمرغ و آينه را؟
قصه نيست، حکايت تقدير است که بر پيشانيم نوشته اند.
اما چه کنم با هدهدي
که از عهد سليمان تا امروز ، هر بامداد صدايم مي زند
و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم
که هر روز بهانه يي مي آورد. بهانه هاي کوچک بي مقدار
بهار که بيايد ديگر رفته ام
بهار ،بهانه رفتن است
حق با هدهد است که مي گفت : رفتن زيبا تر است، ماندن شکوهي ندارد
گيرم که بالم را هزار سال ديگر هم بسته نگه داشتم
بالهاي بسته اما طعم اوج را کي خواهد چشيد؟
مي روم، بايد رفت ، در خون تپيده و پرپر
سيمرغ ، مرغان را در خون تپيده دوست تر دارد
هدهد بود که اين را به من گفت
راستي اگر ديگر نيامدم،
يعني که آتش گرفته ام ، يعني شعله ورم ! يعني سوختم، يعني خاکسترم را هم باد برده است
مي روم از هرجا که رسيدم ، پري به يادگار برايت خواهم گذاشت
مي دانم اين کمترين شرط جوانمردي ست
بدرود ، رفيق روزهاي بي قراري ام !
قرارمان اما در حوالي قاف، پشت آشيانه سيمرغ
آنجا که جز بال و پر سوخته ، نشاني ندارد
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط وحید در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 18:55 موضوع | لینک ثابت
نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت
نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت
نخستين كلامي كه دلهاي ما را
به بوي خوش آشنايي سپرد و به مهماني عشق برد...
پر از مهر بودي
پر از نور بودم
همه شوق بودي
همه شور بودم
چه خوش لحظه هايي كه دزدانه از هم
نگاهي ربوديم و رازي نهفتيم
چه خوش لحظه هايي كه "ميخواهمت" را
به شرم و خموشي نگفتيم و گفتيم !
دو آواي تنهاي سرگشته بوديم
رها در گذرگاه هستي
به سوي هم از دور ها پر گشوديم
چه خوش لحظه هايي كه هم را شنيديم
چه خوش لحظه هايي كه در هم وزيديم
چه خوش لحظه هايي كه در پرده ي عشق
چو يك نغمه ي شاد ، با هم شكفتيم !
از آن روزها آه عمري گذشته ست
من و تو دگرگونه گشتيم
دنيا دگرگونه گشته ست !
در اين روزگاران بي روشنايي
در اين تيره شبهاي غمگين ، كه ديگر
نداني كجايم. . .
ندانم كجايي. . .
چو با ياد آن روزها مي نشينم
چو ياد تو را پيش رو مي نشانم
دل جاودان عاشقم را
به دنبال آن لحظه ها ميكشانم !
سرشكي به همراه اين بيتها مي فشانم:
نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت
نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت
نخستين كلامي كه دلهاي ما را
به بوي خوش آشنايي سپرد و به مهماني عشق برد...
پر از مهر بودي. . .
پر از نور بودم. . .
![]()
نوشته شده توسط وحید در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 18:53 موضوع | لینک ثابت
با تو دوباره من شدم ، عاشق جان و تن شدم
با تو گل از گلم شکفت ، با تو دوباره مرد شدم
با تو جوانه زد همه ، شاخه خشک پیکرم
از تو پر از ترانه شد ، برگ سفید دفترم
با تو دوباره جون گرفت ، هرچی که در من مرده بود
انگار پسم داد زندگی ، هرچی امانت برده بود
با تو نگاه مات من ، پر از گلهای ناز شد
گل لبای بسته ام ، به شوق بوسه باز شد
با تو تمام خستگی ، از تن من به در شده
درد غریبی کم کمک ، مرده و بی اثر شده
با تو دوباره میرسم ، به حد بی حساب مرد
به اوج بخشش و غرور ، به مرز عشق ناب مرد
با تو درخت پرپرم ، با تو ز بیش بیشترم
از بهترینها بهترم ، من با تو چیز دیگرم
نوشته شده توسط وحید در سه شنبه یکم بهمن 1387 ساعت 18:19 موضوع | لینک ثابت
ز فراق خانه سوزت،غم سینه سوز دارم
گل من!قسم به عشقت که نه شب نه روز دارم
به تو ای فرشتۀ من،گل من،ترانۀ من
که جدایی از توباشد غم جاودانۀ من
چو تو در برم نباشی غم بیشمار دارم
تو بدان که با غم تو غم روزگار دارم
نوشته شده توسط وحید در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت 10:43 موضوع | لینک ثابت
تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن
صبح ، از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن
شامگه ، چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک و اختر داشتن
چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن
بر تو ارزانی ، که ما را خوشتر است
لذت یک لحظه مادر داشتن
تقدیم به مادر مهربانم که هر چقدر از فداکاریهاش بگم کم گفتم
فقط می تونم بگم عزیزترینم زندگی رو بدون تو یه لحظه هم نمی خوام
اگه می تونستم آسمونو لمس کنم پر نور ترین ستاره مال تو بود
نوشته شده توسط وحید در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 12:10 موضوع | لینک ثابت
با قولاي بلامحل با وعده هاي الكي
تو اين روزاي گرگ و ميش قاطي شده عشق و هوس
عشقاي امروزي شده يه مش دروغ همين و بس
مثل قديم رنگ نداره حناي عاشقا ديگه
خيلي چيزا عوض شده هيشكي بهت راست نميگه
دلارو قسمت ميكنن انگاري كه نذري دارن
هرجا ميرن يه تيكه دل پيش يكي جا ميزارن
تو اين زمونه عاشقي حساب كتابي نداره
اين روزا حتي آسمون يه جاي آبي نداره
شبا توي مهمونيها عشق يخي فراونه
فردا كه آفتاب بزنه هيچي ازش نمي مونه

نوشته شده توسط وحید در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت
غروب جمعه. و باز هم دل گرفتگی. خیلی وقته کسی نیست تا دلتنگیهای غروب جمعه ام رو باهاش قسمت کنم. براش حرف بزنم تا دلتنگیهام کمرنگ شه.
کسی باید باشه باید
که سر خستگیهامو به روی سینه بگیره
برای دلواپسیهام، واسه سادگیم بمیره...
پ.ن. شعر رو هر جوری که دوست داشتم نوشتم!
نوشته شده توسط وحید در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 12:54 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام من وحید هستم نظر یادتون نره
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1388
بهمن 1387
آبان 1387
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
طراح قالب
POWERED BY
www.GHASRE20.blogfa.com